... ببخش که دلت و شکستم ...
به حرمت همه اشک هایی که من باعث شدم، به حرمت همه دلتنگیا که دلیلش من بودم، به حرمت همه غم ها ئی که عاشقانه بودند، به حرمت نگاه هائی که به هم دوختیم، به حرمت خنده های عاشقانه مان، به حرمت گریه هایمان، به حرمت همه کوچه ها که قدم زدیم، به حرمت آخرین بارونی که چتر نداشتیم و خیس شدیم، به حرمت گرمای دست هایمان، تپش قلب هایمان...
سلام به همه روزهائیکه باهم بودیم، به حرمت اولین سلام مان، به حرمت آخرین سلام، و به حرمت آخرین خداحافظی که نکردیم....
ببخش که دلت و شکستم
بی خیال عشق و عاشقی، بی خیال قصه و داستان ها، بگذریم از این همه بی وفایی
بی خیال سبد سبد لاله و یاس، بی خیال بهار نارنج و اقاقی، بگذریم از این همه تنهایی
بی خیال خستگی و خواب کوتاه، بی خیال نگاه های خسته، بگذریم از این همه شب تنهایی
بی خیال قلم و دفتر، بی خیلا ساعت و تاریخ، بگذریم از این همه اوقات دلگیر
بی خیال شب و مهتاب، بی خیال آدم های تنها، بگذریم ...؟
بی خیال شب های دلتنگ، بی خیال چشم های گریون، بگذریم...؟
بی خیال اشک ها، بی خیال مژه ها، بگذریم از این همه غصه؟
بی خیال شب ها و بی خیال گریه ها، بگذریم از این... اما نمی شه گذشت کاش دستمالی داشتم، اما نه رد اشک ها زیباست می خواهم روی گونه ام بماند تا خود صبح می خواهم تنها باشم با این همه تنهایی... !
۲۸ مرداد۸۶ ساعت ۰۱:۵۴:۲۸
برای من یک دنیا یعنی تنهایئ ،خیال ،آرزو .برای تو یک دنیا همه قصه ها. وقتی قصه را آغاز می کنی من یک دلداده و تو یک دلربا… قصه شروع می شود از غروب یک روز بهاری ،آن موقعی که آفتاب آروم از بالای درختان پائین میاد جائیکه سایه هامون بهم می رسند ،نگاههایمان بهم می رسند و من و تو با یک لبخند شروع می کنیم جاده های تنهائی را. اولین قدم را تو برمی داری و من دومی را. من یکی مثل تو و تو یکی مثل من. من و تو تنهائی را شروع می کنیم در طولانی ترین جاده ،جائی که به آفتاب خواهیم رسید در امتداد یک روز بلند پائیزی .
تاریخ :04/03/1386ساعت :02:06:53
